یه گل و هزار تا گلدون ! یه غزل صد تا غزلخون
توی سرسرای آواز این همه حنجره مهمون
بیا از آینه رد شیم ‚ بیا پرواز رو بلد شیم
بیا بارون رو بفهمیم ! حریف این شب بد شیم
بیا تا آخر فریاد ! بیا تا طلوع شن باد
بیا تا یه ریتم تازه ! بیا تا ترانه ی شاد
بیا تا تکرار جنون ! بیا تا یخ بستن خون
بیا تا بن بست نفس ! بیا تا سقف بی ستون
بیا ! بیا ! تا وا بشن پلکای مات پنجره
می خوام تو رو داد بزنم تا سرطان حنجره
بیا تا دوباره دیدن ! تا سر قله دویدن
نوبت خوندن نور ‚ دیگه بسه این شنیدن
بیا تا رقص دوباره ! بیا تا مرز ستاره
بیا تا چشمه ی خورشید ! بیا تا گلیم پاره
بیا تا ضیافت من ! بیا تا اوج شکفتن
وعده ی آخر بوسه اونور حصار پیرهن
بیا تا تکرار جنون ! بیا تا یخ بستن خون
بیا تا بن بست نفس ! بیا تا سقف بی ستون
بیا ! بیا ! تا وابشن پلکای مات پنجره
می خوام تو رو داد بزنم تا سرطان حنجره
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟
می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم
این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو
آیینه در جواب من باز سکوت می کند
باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو
جان همه شوق شدم طعنه ی ناشنیده را
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا
شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
یا به زوال می روم یا به کمال می رسم
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو
م.ب
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژوک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
م.ب
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
م.ب
روزگاری رازِ زیبایی زنبق ها را نمی دانستم!
دستم به دستگیره ی دل سپردن نمی رسید!
چشم چکامه هایم ضعیف بود!
پس با عینک ِ عشق به آسمان نگاه کردم!
به باغ و بلوغ ِ بوسه و بی حصاری ِ آواز!
به پولک ِ سرخ ماهی تنگ!
به جهره ام در اینه ترک دار!
نگاه کردم و دانستم!
دانستم که جهان،
کوچکتر از کره درس جغرافی دبستان است!
دانستم که کلید ِ تمام قفلهای ناگشوده ی دنیا،
همه این سالها در جیب من بود و بی خبر بودم!
دانستم که می شود با یک چوب کبریت،
خورشید ِ عظیمی را در آسمان روشن کرد!
دانستم که گذشتن از گناه ِ روزگار آسان است!
بخشیدن ِ خشم ِ شعله بر پرِ پروانه
و آمرزش ِ زنبورهای گزنده ی عسل آسان است!
حالا از پس همین عینک به زندگی نگاه می کنم!
در پس همین عینک چشم به راه تو می مانم!
در پس ِ همین عینک می گریم
و روزی،
در پس ِ همین عینک خواهم مرد!
ای!
قاریان ِ خاموش ِ گریه های من!
دیگر از دوری ِ دستهای و ستاره ها زاری نکنید!
من در تب و تاب این ترانه های تنهایی،
به جای تمام شما گریه کرده ام!
ی.گ
سعی کردم که همیشه
به سادگی ِ اولین سلاممان باشم!
به سادگی سکوتمان در پنجشنبه دیدار!
به سادگی واپسین دست تکان دادنم،
در کوچه بی چراغ!
می خواستم کودکان ستاره زبان مرا بفهمند!
می خواستم که هیچ ابهامی،
در گزارش گریه های نباشد!
می خواستم از اهالی شنزار و شتر گرفته،
تا برف نشینان قبیله قطب،
همصحبت ِ سادگی ام باشند!
احساس می کنم،
تمام سادگان ِ این سیاره همسایه منند!
ناجی علی و حنزله وصله پوشش را
بیشتر از ون گوگ دوست دارم،
که درختان را بنفش می کشید،
آسمان را صورتی
و خاک را قرمز!
( این را برای خوش ایند ِ هیچ چهره ای نگفتم!)
دوست دارم به جای سمفونی بتهون،
صدای ویولن نواز ِ کور خیابان ولی عصر را بشنوم!
دلم می خواست که حافظ
- این همراه همیشه حافظه ام!-
یکبار به سمت ِ سواحل سادگی می آمد!
می خواستم کتابت او را
به زبان زلال نوزادان بی زنگار ببینم!
می خواستم ببینم آن ساده دل،
با واژه های کوچه نشین چه می کند!
هی! آرزوی محال!
آرزوی محال ...
و تو!
- دختر بی بازگشت ِ گریه ها! -
از یاد نبر که ساده نویسی،
همیشه نشان ساده دلی نیست!
پس اگر هنوز
بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم:
« باز می گردی»
به ساده دل بودنم نخند!
اشتباه ِ مشترک ِ تمام شاعران ِ این است،
که پیشگویان خوبی نیستند!
ی.گ
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید
ی.گ
گر از خانه عشقم نروی
و بمانی با من
همه گلهای دلم را
به تو خواهم بخشید
عطر نرگس ها را
به تو خواهم پاشید
کوچه را فرش کنم از گل یاس
به تنت می پوشانم از حریر باور
از گل سادگی و عشق لباس
از سیاهی شب یلداها
سرمه چشم تو را خواهم ساخت
توری از هاله ماه
بسر آن لحظه که عریان شده ای خواهم بافت
در قمار عشقت
تو ببر
هرچه دلت خواست ببر
باداباد
قلمی خواهم ساخت
از نی باغ بهشت
کاغذ از صفحه ی دل
جوهر از شیشه ی ذات
نور از جمع حیات
تا نویسم نامت را
نام زیبای تو را
مي توان در گيرودار واهمه
چشمها را بست
تادرآنسوي خيال ، دست برداشت از دلواپسي
مي شود آهنگ بودن را سرود
تادرانبوه نبودنها ، برقصي باغرور
مي توان همراه شد، با نگاه پنجره
تا ببارد ابرچشمانت ، برويد يك غزل
مي توان آغاز كرد راه بي پايان شب
تا كنار خانه ات آرام بنشيند سكوت
مي توان مشقي نوشت ازكتاب خط خطي
تا بيابي رمز شورانگيز كاغذ پاره ها
مي توان آهسته خواند ، شعر باران دربهار
تا ببيني در نگاه ياس زرد ، اشتياق زندگي
اين تماشا تمامی ندارد
هی غزل می نويسم که شايد،با صدای تو معنا بگيرد
تا مگر با زبان من و تو،رونق عشق بالا بگيرد
هی غزل می نويسم که شايد ،تکه قلبی که در سينه مانده
در کنار دل مهربانت،با نفسهای تو پا بگيرد
هی غزل،هی غزل،هی غزل،هی... مينويسم،نوشتی،نوشتم
تا به يمن غزل سرنوشتم در سرشت تو ماوا بگيرد
من همانم که يک روز می گفت: هيچ کس در دلم جا ندارد
من همانم که دل را ورق زد،تا نگاهت در آن جا بگيرد
می نشينم کنار تو آنقدر تا نگاهت به چشمم بيفتد
تا که اين چشم،اين گوی لرزان،بهره ای از تماشا بگيرد
اين تماشا تمامی ندارد تاتمام تو را دف بگيرم
تا که تنبور در دستهايت نبض اين بيتها را بگيرد
تکه قلبی که در سينه ام بود اين طرف ها بهاری نمی ديد
پس تو از شهر باران رسيدی تا دلم بوی دريا بگيرد
رُستنی ها کم نیست من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خََم بودیم
گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنی ها کم نیست من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
من و تو کم چیدیم چیدنی ها کم نیست
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاب گُل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را
در معبر باد با دهانی بسته واماندیم
من و تو کم بودیم من و تو اما در میدان ها
آنک اندازه ی ما می خوانیم
ما به اندازه ی ما می بینیم
ما به اندازه ی ما می چینیم
ما به اندازه ی ما می گوییم
ما به اندازه ی ما می روییم
من و تو خََم نه ودر هم نه وکم هم نه که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست
اينها نتيجه تقدير من نبود
آغاز با تو بود
تقصير من نبود
فكر نكن دلم برايت تنگ نميشود
فكر نكن نمي توانم ببينمت
يعني نمي خواهم ببينمت
ببين
نگذاشتند با نخواستيم كلي فرق دارد
ميسپارمت به باران
كه عصر خنك آن پنجشنبه باريد
و تو اسمش را گذاشتي اتفاق آشناييمان
مي سپارمت به آن دو ستاره
كه ديگر مال ما نيست
به زيباها
برو زيبا سرنوشت را نمي شود از سر نوشت
تکيه به شونه هام نکن
من از تو افتاده ترم
ما که به هم نميرسيم
بسه ديگه بذار برم
کي گفته بود به جرم عشق
يه عمري پرپرت کنم
حيف تو نيست کنج قفس
چادر غم سرت کنم؟
من نه قلندر شبم
نه قهرمان قصه ها
نه برده حلقه به گوش
نه ناجي فرشته ها
من عاشقم همينو بس
غصه نداره بي کسيم
از تو دوباره مي گذرم
نگاه به گريه هام نکن
من از تو بي وفاترم
تو اشتباه عمرمي
که ديگه تکرار نمي شي
اين دفعه ديگه برنگرد
تو واسه ما يار نمي شي
نه غم مي خوام نه خاطره
فقط بذار رها بشم
تو اين غريبي نمي خوام
مجنون قصه ها بشم
از توي قصه هام برو
ديگه تو فکر من نباش
تموم کن اين قائله رو
نمک رو زخم من نپاش
هميشه بي گناه تويي
هميشه تقصير منه
نگاه بي وفاي تو
هميشه طعنه مي زنه
بازم دارم مي بخشمت
اين اشتباه آخره
بوسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
می روی در خلوت تنهايی ات
می روم من هم , به تنهايی سفر .....
از تو دوباره مي گذرم
نگاه به گريه هام نکن
من از تو بي وفاترم .....